پندنامه؛

عاقبت خودفروشان به روایت تاریخ

تاریخ را آیینه دار عقل و خرد دانسته‌اند. ورق‌های کهنه، همواره صدایی تازه در گوش اهل بصیرت نجوا می‌کنند؛ صدایی که سرگذشت ملت‌ها و عاقبت خائنان را به فریاد، روایت می‌نماید.

در دیاری که روزگاری بخارا می‌نامیدند، چنگیزی بی‌امان فرا رسید؛ مردی که با نامه‌ی فریب و وعده‌ی امان، میان ساکنان شهر تفرقه انداخت.

گروهی خام طمع، فریب وعده‌های دشمن را خوردند؛ اسلحه بر دست گرفتند و برادر مسلمان خود را آماج کردند، به امید پاداش و حکمرانی، هر آن‌چه یافتند، به تاراج بردند.

اما پایان سراب، تشنگی است؛ و سرانجام مزدوران چنگیز، خود به تیغ خیانت خویش گرفتار آمدند.

چنگیزخان آن جمله‌ی عبرت‌آموز را برگفت که: “اگر اینان وفادار بودند، به خاطر من بیگانه بر برادران خود تیغ نمی‌کشیدند.”

ای ایرانی نیک‌سرشت! مباد که خواب غفلت بر چشم خردت بنشیند و دشمن فریبت دهد.

امروز نیز که اجنبی آهن و آتش بر وطن افکنده، عده‌ای ساده‌لوح، نغمه خوش‌خدمتی سر داده‌اند و با شادمانی خصم، خنجری زهرآلود بر پیکر میهن و ملت می‌زنند.

نیک بدان که عاقبت خودفروشان همان است که در خاموشی تاریخ دفن شدند؛ بی‌نام و نشان، با لعنت ابدی نسل‌ها.

مبادا از قصه‌ی بخارا غافل شوی، که دشمن هرگز به خائن وفادار نمی‌ماند و آن کس که خاک وخونِ برادری بفروشد، خریدار سرنوشت شومی است.

پس سرانجامی بهتر جز وفاداری و دفاع از خانه و ناموس نمی‌توان جُست.

دوست و دشمن هر دو می‌نگرند: در روز آزمایش، تو در کدام صف ایستاده‌ای؟

یاد بگیر که سربلندی از خویشتن‌داری و وطن‌دوستی است؛ نه از دوستی با بیگانه و فروختن شرف و دیانت به زر و فریب.

این عاقبت خودفروشان است که تاریخ هزار بار روایت‌شان کرده است.

تو اما سرود وفاداری سر بده؛ که سرانجام خیانت، جز هلاکت و رسوایی، ثمری نداشت و ندارد.