عاقبت خودفروشان به روایت تاریخ
در دیاری که روزگاری بخارا مینامیدند، چنگیزی بیامان فرا رسید؛ مردی که با نامهی فریب و وعدهی امان، میان ساکنان شهر تفرقه انداخت.
گروهی خام طمع، فریب وعدههای دشمن را خوردند؛ اسلحه بر دست گرفتند و برادر مسلمان خود را آماج کردند، به امید پاداش و حکمرانی، هر آنچه یافتند، به تاراج بردند.
اما پایان سراب، تشنگی است؛ و سرانجام مزدوران چنگیز، خود به تیغ خیانت خویش گرفتار آمدند.
چنگیزخان آن جملهی عبرتآموز را برگفت که: “اگر اینان وفادار بودند، به خاطر من بیگانه بر برادران خود تیغ نمیکشیدند.”
ای ایرانی نیکسرشت! مباد که خواب غفلت بر چشم خردت بنشیند و دشمن فریبت دهد.
امروز نیز که اجنبی آهن و آتش بر وطن افکنده، عدهای سادهلوح، نغمه خوشخدمتی سر دادهاند و با شادمانی خصم، خنجری زهرآلود بر پیکر میهن و ملت میزنند.
نیک بدان که عاقبت خودفروشان همان است که در خاموشی تاریخ دفن شدند؛ بینام و نشان، با لعنت ابدی نسلها.
مبادا از قصهی بخارا غافل شوی، که دشمن هرگز به خائن وفادار نمیماند و آن کس که خاک وخونِ برادری بفروشد، خریدار سرنوشت شومی است.
پس سرانجامی بهتر جز وفاداری و دفاع از خانه و ناموس نمیتوان جُست.
دوست و دشمن هر دو مینگرند: در روز آزمایش، تو در کدام صف ایستادهای؟
یاد بگیر که سربلندی از خویشتنداری و وطندوستی است؛ نه از دوستی با بیگانه و فروختن شرف و دیانت به زر و فریب.
این عاقبت خودفروشان است که تاریخ هزار بار روایتشان کرده است.
تو اما سرود وفاداری سر بده؛ که سرانجام خیانت، جز هلاکت و رسوایی، ثمری نداشت و ندارد.
























ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0