سایه جنگ بر آرامش یک شهر
صدای آرامشبخش قدمهایش و د.ستان مهربانش که بیهیچ حرفی، معنای تمام عشقهای بیادعا را در خود دارد.
هر کس او را میشناسد، از نجابت و خوشنامیاش میگوید؛ و این گفتهها برای من نه فقط مهر پدری را دوچندان میکند، بلکه دلم را از حس امنیتی عجیب لبریز میسازد.
دنیای کودکانهام در آغوش پدر، دنیایی بود آرام و بیدغدغه؛ شبیه پناهگاهی که حتی باد هم جرأت عبور از آن را نداشت.
آرامش قبل از طوفان
وقتی جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل آغاز شد، دلخوش به دوری شهرمان از خطوط تهدید بودیم.
شبها با خیالی آسوده میخوابیدم و صبحها بیهیچ تغییری به زندگی روزمرهام برمیگشتم.
میدانستم هرگز قرار نیست دلهره و ترسی را که هموطنانم در تهران، تبریز، و اهواز حس میکنند، من اینجا لمس کنم.
خیال میکردم این جنگ، فقط در قاب تلویزیون معنا دارد و سایهاش هرگز تا خانهی ما نمیرسد.
پذیرفته بودم در شرایط کنونی جز حفظ آرامش خود و خانوادهام کاری از دستم برنمیآمد.
اما پدرم چنین نمیاندیشید. مادرم میگفت: شبها با شنیدن اخبار شهادتها، بیصدا اشک میریخت.
درست چند روز بیشتر از جنگ نگذشته بود که با صدای زنگ تلفن مادرم متوجه حال بد پدرم شدیم.
برادرم که او را به مطب دکتر برد، نامه بستری داد و همان شب پدر در بیمارستان بستری شد.
دکتر تشخیص داده بود که غصههای پیاپی و استرس شدید ناشی از اخبار جنگ، فشار زیادی به او وارد کرده است.
ما تلاش کردیم چیزی به رویش نیاوریم. اما در دل، زخمی به وسعت تمام سالهای کودکیام نشست.
سلامت پدری که تمام عمرش را با مهربانی و تلاش گذرانده بود، حالا قربانی غمی شده بود که ریشههایش فراتر از مرزهای شهر ما، در عمق خاک وطن، جوانه زده بود.
زخمهای ناپیدا
اکنون که چندین هفته از آن روزهای هولناک جنگ میگذرد و پدر تحت انجام فیزیوتراپی و درمان است،
جسمش شاید رو به بهبود باشد، اما روحش هنوز درگیر جنگ است، غصه را در چهره نحیف و مهربانش میبینم. غمی که با هیچ قرص و درمانی از بین نمیرود.
غمی از جنس غم وطن، غم فرزندان خاک، غم شهادتها و ویرانیها.
او که هرگز قدمی در جبهه نگذاشته بود، اما زخمهای جنگ را عمیقتر از هر سربازی بر جان خریده بود.
حالا، روزها و هعته ها بعد از پایان جنگ، هنوز هم رد پای آن در خانه ما پیداست. صدای پای آهسته پدرم، نگاههای پر از اندوهش، و سکوت سنگینش در برابر اخبار ناگوار، همگی گواه آنند که جنگ، تنها مرزها را ویران نمیکند؛ گاهی قلبها را میسوزاند.
پدرم نمونهای از هزاران انسان نجیبی است که در گوشه گوشه این خاک، بیآنکه پایشان به جبهه برسد، بهای سنگینی برای جنگ پرداختند.
بهای سلامتی، آرامش و لبخندهایی که میتوانست تا ابد زینتبخش زندگیشان باشد.
این غم، نه از زخمهای جسمی که از زخمهای روحی عمیقی نشأت میگیرد که جنگ بر جانش نشانده است.
خواستم بگویم جنگ شاید به مرزهای شهر من نیامد، اما سایهاش آنقدر طولانی و سنگین بود که قلب مردی مهربان و نجیب را در همین شهر آرام، به درد آورد.
آیا تا به حال به این فکر کردهاید که تأثیرات جنگ تا کجا میتواند ریشه بدواند و چه زخمهای ناپیدایی بر روح و روان انسانها بر جای بگذارد؟!
























بسیار زیباااااااا❤❤💝💝💝🫶